در حافظه تاریخ ، همانند “مشداخ” به بهانه ی درگذشت عدنان سلمان

عدنان سلمان عضو “الجبهه الشعبیه لتحریر الاحواز- عربستان” در سالهای دور و عضو هیت موسس و دبیرکل حزب تضامن دمکراتیک اهواز در سالهای اخیر، پس از جدال اخرین و نافرجام با بیماری مهلک سرطان ریه سرانجام در نیمه شب جمعه،

adnan-salman.jpg

در حافظه تاریخ ، همانند “مشداخ” به بهانه ی درگذشت عدنان سلمان

بقلم: کوثر آل علی

در سال ۲۰۰۳ و پس از سه سال اقامت در شهر لندن و فعالیت سیاسی مستمر؛ سرانجام حزب تضامن دمکراتیک اهواز را باتفاق تنی چند از فعالان سیاسی تاسیس و از سال ۲۰۰۹ دبیرکلی حزب را بعهده گرفت. کارنامه سیاسی عدنان مشحون از فعالیت و حضور در محافل سیاسی و بین المللی است …
“و ان کس که برای یک قبا برتن و سه قبا در صندوق

و ان کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف

و ان کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده

با قبا و نآن و خانه یک تاریخ چنان کند که تو کردی،

رضا خان

نامش نیست انسان.

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست

من نمی دانم چیست

به جز سلطان !..”

[) احمد شاملو – “قصیده برای انسان ماه بهمن” مجموعه قطعنامه” -( انتشارات مروارید ١٣٦٤)]

در هنگامه انحطاط در جهان “عرب” در زمانه ای که “وجدان” ها به بهایی کمتر از قیمت یک “کلیه”؟! خرید و فروش می شوند؛ و “صحنه”، به جولانگاه “رجاله”ها و “قوالان” تبدیل شده است؛ “جابر” و “جمال”، یار دیرینه شان عدنان را برای اخرین بار بدرقه کردند؛ تا در چند متری “توفیق” و یارانش ارام بگیرد و “رنج” غربت و دربدری سالیان زندگی را با انان قسمت کرده ، ترانه “مااظن ارض رویت بالدم و الشمس…” را با انان همسرایی و پاسخ واژه های “سازش” و “تسلیم” را با یک “نه” بزرگ به دهند. گویی این حکم تاریخ است که “گور”های دسته جمعی باید از “نهانخانه تاریخ” خودرا بیرون کشیده و غبار فراموشی را به کناری زده به روی “جلادان” زهرخندی به نشانه ادامه “مقاومت” زده؛ به دیگران بفهمانند که مردگانی اینچنین نیاز به “تلقین”!؟ ندارند.

عدنان سلمان عضو “الجبهه الشعبیه لتحریر الاحواز- عربستان” در سالهای دور و عضو هیت موسس و دبیرکل حزب تضامن دمکراتیک اهواز در سالهای اخیر، پس از جدال اخرین و نافرجام با بیماری مهلک سرطان ریه سرانجام در نیمه شب جمعه، ٧ اگوست ٢٠١٥، چشم از جهان فروبست و به سالهای مقاومت و مبارزه و اوارگی در جغرافیایی “بین قاره ای” از محله “رفیش” در انسوی کارون تشنه تا محله “ساذارک” در این سوی “رطوبت و مه” در جنوب شرق لندن پایان داد تا از این پس در حافظه “تاریخ” جای گیرد و روایت “تاوان عشق” را برای نسلها بازگوید.

جنبش ملت های تحت ستم در ایران علیرغم تاریخی خونبار و یکصد ساله پس از شکست “انقلاب تجددخواهی” در سالهای پایانی قرن نوزدهم میلادی و سالهای اغازین قرن بیستم و تحمیل شعارهای “مشروعه” و “مشروطه” به ان هیچگاه مورد توجه و عنایت روشنفکران و خصوصا چب گرایان سایر ملل و خصوصا فارسی زبانان قرار نگرفته و شناختی علمی و واقعی از ان به دست داده نشده است. سلطه شووینیسم عظمت طلب و کینه جویی که با استفاده از اندیشه های انحرافی برخی روشنفکران تجددخواه و بوسیله چکمه های رضاخانی، “برق” واکس تولیدی بیگانگان را به جای نور “چشمه خورشید” رهایی از سنت و عقب ماندگی به اشتباه گرفتند؛ به قیمت زبان و هویت و تاریخ و فرهنگ ملتهای غیرفارس تمام شد. اضافه بر ان نه تنها “نان” و “أزادی” را نیز برای “فارس”ها به ارمغان نیاورد بلکه با “قبا” و “تاریخ” انان چنان کرد که شاملو گفت.

جنبش ملی عرب ها، هم سو و هم سرنوشت با جنبش ملی کورد و تشکیل جمهوری مهاباد و سپس جنبش ملی در آذبایجان به رهبری فرقه دمکرات و و جنبش ازادیخوانه و استقلال طلبانه ملی شدن نفت، همگی با اهن و اتش سرکوب رضاخان و فرزند خلف او به خاک و خون کشیده شدند تا فضای لفاظی و بی عملی و سکون و پذیرش تقدیر بر فضای جامعه حاکم شود. در ان سوی منطقه و در جهان عرب اوضاع بهتر از این نبود. نکبه ١٩٤٨م فلسطینیان را اواره و رهسپار بیابانها و اردوگاهها نمود تا نزدیکتر به دیگران شاهد ستم حکام هم زبان خویش گردند.

شکست خفت بار ارتش های عربی در ژوئن ١٩٦٧ م (نکسه) سبب گردید روشنفکرانی را که در جنبش “قومیون عرب” گرد امده و به دنبال بازشناخت علل شکست ناسیونالیزم عربی (ناصریسم و بعث و فروپاشی جمهوری متحده عربی) بودند؛ شعله نبردی بی امان را بوسیله نسلی نو و اندیشه ای نو بر افروزند. نسلی که سمیره صلاح و لیلا خالد و ودیع حداد در کنار حکیم انقلاب (ژرژ حبش) به موازات ابوعمار و دیگران ان را نمایندگی می کردند و طلال سلمان وغسان کنفانی و… برای ان ادبیات می افریدند. در این سوی و در کرانه های ارس و کارون، “عدنان غریفی”ها و “صمد بهرنگی” ها هم اوا با انان قصه ها گفتند و “شاملو”ها و “خلف یعقوب” ها برای “جزنی” ها و “احمدزاده”ها و “دهقانی” ها و” سید فهد” ها… ترانه ها سرودند.

از درون این دگردیسی، “الشعبیه” پدید امد تا در کران تا کران جهان در زمین و هوا از “ژنو” تا “عنتبه” اب در خوابگه مورچگان افکنده؛ عرصه را بر “اشغالگران” و “مستعمران” تنگ و خواب انان را اشفته نمایند.

حماسه های “سیاهکل” و “مشداخ” هردو محصول چنان فرایندی بودند؛ که اگرچه به قیمت جان انسانهای پاک و والایی چون فرمانده “صفایی” و یارانش از سویی و فرمانده “فهد” و یارانش از سوی دیگر تمام شدند؛ لیکن پرچم مقاومت و مبارزه را چنان برافراشتند که تمامی یاوه های دیروز شغالان (ساواکیان) را که امروزه نیز متاسفانه فرصت ژاژخواهی و یاوه گویی را پیدا نموده اند تا ابدیت تاریخ بی اثر نماید.

تحت تاثیر این شرایط و فشار روز افزون سلطه جهنمی ساواک و ژاندارمری شاهنشاهی، بروز عصیان و تمرد در مقابل ظلم وستم نیز امری طبیعی می نمود. حاتم جعلوش (حته) و گروه او، کوهپایه های “مشداخ” و جنگلهای اطراف شهر سوسه (شوش) را پایگاهی برای عملیات خود علیه ژاندارم ها و ماموران امنیتی و مزدوران محلی قرار داده بودند. این منطقه با قدمتی چندین هزارساله پایتخت تمدن عیلامی و شاهدی بر رنج و محنت مردم عرب در دوره رژیم ستم شاهی بود. مصادره اراضی زراعی، نابودی کشاورزی و به فقر و فاقه کشانیدن مردم عرب جزء اولویت های مأموران حکومتی و عمال انها بود.

سید حمید موسوی (فهد) جوانی که خواندن و ونوشتن می دانست و برای امرار معاش در کشور کویت کارگری می کرد؛ در ارتباط با “الشعبیه” (جبهه خلق برای ازادی فلسطین) فنون سیاسی و نظامی را اموخته و پس از احراز امادگی با همراهی یارانی دیگر “الجبهه الشعبیه لتحریر الاحواز-عربستان” را تاسیس نمود.

عدنان جوان در چنین شرایطی به مقاومت و مبارزه برای احقاق حقوق لگد مال شده خلق عرب پای به میدان سیاست نهاد. او بحکم وظیفه شغلی پدر شانس این را داشت که از محله فقیرنشین “رفیش” پای بیرون بگذارد و اوضاع کارگران و زحمتکشان صنعت نفت و بنادر را کمی انسوتر در عبادان (ابادان) و محمره (خرمشهر) ببیند و از نزدیک درد و رنج پایمال شدگان جامعه را لمس نماید. محله رفیش در نخستین سالهای دهه پنجاه شمسی، محله ای جدید الاحداث را بنام کوی گلستان (کوی دانشگاه) در کنار خود یافت. دانشجویان دانشگاه جندی شاپور نه تنها بخاطر ارتباط با جنبش چپ بلکه به دلیل نبود خوابگاه پسرانه و زندگی در محله هایی همچون رفیش و حصیراباد و کمپلو با فقر و محرومیت و رنج عربها آشنا می شدند و این خود رابطه میان نسل نوین و مبارز و تحصیلکرده را با مردم عرب محکم تر می نمود بطوریکه در هنگام اعتصاب و تظاهرات دانشجویان خانه های عرب ها در محله های مذکور بهترین پناهگاه دانشجویان بود.

در سال ١٣٥١ گروهی از اعضای “الجبهه الشعبیه” به فرماندهی “سید فهد” برای شروع مبارزه مسلحانه در داخل بسوی منطقه “مشداخ” به راه افتادند. شگفتی تاریخ انکه همانند عملیات سیاهکل، گروه تحت شرایطی خارج از اراده خود و ضمن حوادثی پیش بینی نشده؛ ناچار به درگیری مسلحانه با ژاندارمری و ساواک گردیده و ضمن خلق حماسه ای جاودانه تا اخرین گلوله ها و قطرات أب اشامیدنی همراه مقاومت کرده و سرانجام پس از شهادت تعدادی از انان؛ سید فهد و سه نفر دیگر از یارانش اسیر و در فاصله کوتاهی باتحمل شکنجه های غیرانسانی و به حکم دادگاه صحرایی در مرداد ماه همانسال در شهر خفاجیه به جوخه إعدام سپرده شدند.

شهادت سید فهد و یارانش حماسه “مشداخ” را جاودانه و جوانانی مانند عدنان را هرچه بیشتر به پیوستن به “جبهه” ترغیب نمود. عدنان پس از خروج از ایران بعنوان جوانترین عضو “الجبهه الشعبیه لتحریر الاحواز- عربستان” پذیرفته شد .

در طول سالهای منتهی به ١٩٧٥ میلادی و مقارن توافقنامه الجزایر فی مابین دو رژیم ایران و عراق، تعداد اعضا و کادرهای جبهه روز به روز فزونی می گرفت. رشد جریان چپ گرا در درون جبهه تا مرحله ای که دبیرکل (ابوعرب) و اغلب مسئولین سیاسی، نظامی و روابط عمومی و تبلیغاتی جبهه از میان جوانانی تازه نفس و باانگیزه همچون عدنان انتخاب شدند. این امر وحشت سازمانهای امنیتی هردو رژیم را باعث گردید.رابطه نزدیک رهبران جوان جبهه با “الشعبیه” (جبهه خلق برای ازادی فلسطین) در نهایت و هنگامیکه که “مخابرات” عراق طبق توافقنامه الجزایر فعالیت جبهه را در درون کشور عراق محدود و خطر تحویل دادن رهبران به ساواک احساس گردید؛ عدنان و یارانش با پاسپورت هایی که توسط “الشعبیه” برای انها تهیه گردید؛ از طریق ترکیه به سوریه منتقل شدند.

پی امد ترک عراق و ورود به سوریه، افقی تازه و وسیع را در میدان مبارزه و سیاست برای یاران جوان “ابوعرب”، گشود. روابط نزدیک با “الشعبیه” و سازمانهای دیگر فلسطینی همزمان با ادامه روابط با فداییان خلق و مجاهدین (م ل) و بخشی از جبهه ملی (دوم) بر اعتماد بنفس و تجربه سیاسی گروه می افزود؛ انتشار نشریه “الاحواز” بخشی از کار تبلیغاتی انان بود. این مهم در لبنان صورت گرفت.ورود به لبنان همزمان با شروع جنگ داخلی و در نتیجه تحت فشار قرار گرفتن گروههای فلسطینی از جانب فالانژها وسایر نمایندگان ارتجاع داخلی بود. سفر به لیبی نتیجه ای چندان سودمند برای یاران ابوعرب نداشت. و این بار “عدن” ، پایتخت جمهوری دموکراتیک یمن میزبان عدنان و یارانش بود. عدنان در مدت اقامت در “عدن” تحصیل در رشته علوم سیاسی را به پایان رساند. ضمن اینکه اقامت و اموزش در پایگاهی که رهبران چپ گرای جنبش های چریکی جهان در دهه هفتاد میلادی (کارلوس و دیگران) حضور داشتند؛ تجربه ای بس گرانبها به او بخشید.

امواج خروشان و توفنده مردمی که درب زندانهای مخوف رژیم سلطنتی را در پاییز سال ١٣٥٧ باز و محمد عبودی و محمود محمودی را همراه با یاران و هم بندیان دیگر از شکنجه گاهها و دخمه های تاریک و قرون وسطایی بیرون کشید و سرانجام در بهمن ماه همانسال، شاهنشاهی ٢٥٠٠ ساله را ازبیخ و بن برکند؛ برای “لنج” حامل فرزندان راستین خلق، بادهای موافقی بودند؛ که هرچه سریعتر پاک ترین فرزندان وطن را پس از سالها مبارزه از طریق کویت به ساحل مقصود یعنی “محمره” و عبادان برساند. و چه زیبا که یاران قدیمی و تازه از زندان ازاد شده انها به استقبال تبعیدیان بازگشته به وطن بیایند. شهید محمد عبودی و وهاب خانچی(ابوشهاب) و… این وظیفه را بعهده گرفتند.

سعید، عدنان، جابر، و… در نخستین روزهای ورود به خاک وطن ضمن پشتیبانی از اهداف انقلاب مردمی بهمن به امید تحقق ارزوی دیرینه ازادی و عدالت اجتماعی و بازستانی حقوق مغصوبه خلقهای تحت ستم و از جمله خلق عرب بودند. دیری نپایید که کشتار مردم محمره در چهارشنبه سیاه نهم خرداد ١٣٥٨؛ باعث گردید کابوس دوران جدیدی از ظلمت و تاریکی اذهان همگان را مشوش سازد. زندان و شکنجه و احکام اعدام بدون رعایت حداقل اصول انسانی سزای مطالبه حقوق فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ملتهای غیرفارس در ماههای نخستین حاکمیت جدید بود. پروژه نقد “سلاح” که در ان برهه از زمان جای سلاح “نقد” را گرفته بود؛ در کوتاه مدت و پس از نشستن ژنرال های شاهنشاهی همچون تیمسار مدنی بر مناصب حکومتی (وزارت دفاع، فرماندهی نیروی دریائی و استانداری خوزستان) و سرکوب سبعانه و کشتار مردم تبخیر شد و زمینه ای فراهم گردید ؛ تایکبار دیگر جوانان عصیانگر اسلحه به دست گرفته به مقابله با سیاست های رژیم جدید بر خیزند. تلاش عدنان و سایرین در این میان تمرکز بر کار سیاسی و اگاهی بخش در میان توده ها بود که اگرچه در جلوگیری از انحراف جنبش ملی تاحد زیادی موثر بود؛ اما ادامه سیاست های سرکوب (قلع و قمع کوچکترین تحرک و اعتراض) و مضایقات گوناگون بر عناصر سابقه داری چون او امکان ادامه زندگی در داخل را مجددا از او گرفت و باردیگر چاره ای جز خروج از کشور و پناهندگی سیاسی این بار در بریتانیا برای او باقی نماند.

در سال ٢٠٠٣ و پس از سه سال اقامت در شهر لندن و فعالیت سیاسی مستمر؛ سرانجام حزب تضامن دمکراتیک اهواز را باتفاق تنی چند از فعالان سیاسی تاسیس و از سال ٢٠٠٩ دبیرکلی حزب را بعهده گرفت. کارنامه سیاسی عدنان مشحون از فعالیت و حضور در محافل سیاسی و بین المللی است. او همانگونه که در جوانی با پشتکار و تعهد و تحمل رنجهای بسیار به خلق خویش وفادار ماند؛ تا واپسین لحظات حیات سرسخت و استوار به پای ارمانهای خود ایستاد؛ تا همانند “مشداخ” در “حافظه تاریخ” بماند.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن